نظام پهلوي دوم با سوء استفاده از احساسات مردم و تحريك آنها موفق شد حكومت ملي دكتر مصدق را سرنگون سازد و در اين راه متاسفانه بسياري از ميدان داران قديمي طهران نيز شركت داشتند

001525.jpg

تهران قبل از آنكه به شكل غول آساي امروزي درآيد، محدود به چند خيابان بود و هسته مركزي اين شهر، وسعت زيادي نداشت و جابه جايي در آن بسيار كم صورت مي گرفت و اكثرا اعتقاد داشتند محل كار بايد به منزل مسكوني نزديك باشد و از آنجا كه اكثر مشاغل به صورت موروثي بود، گاه تا چند نسل در يك خانه و يك محله به سر مي بردند و كمتر اتفاق مي افتاد شخصي مثلا محل كارش خيابان مولوي باشد و خانه اش محله سنگلج. ساكن هر محله اي، در همان محل اشتغال داشت و هر محلي خاستگاه افراد خاصي بود. محله باغ فردوس و خيابان اسمال بزاز، حدفاصل ميدان قيام تا چهارراه مولوي و همچنين باغ فردوس - زايشگاه شهيد اكبرآبادي فعلي - به دليل نزديكي به ميدان امين السلطان، جايگاه افراد خاصي بود و وقايع رخ  داده زيادي در اين محله و خيابان تاثير در فعل و انفعالات سياسي ايران داشت.
سال ها است در نزديكي چهارراه مولوي، زايشگاه معروفي وجود دارد كه ما امروز آن را به نام «شهيد اكبرآبادي» مي شناسيم و در دوران پهلوي دوم، نام «زايشگاه فرح پهلوي» را بر آن گذاشته بودند و گويا زماني هم شهرداري و يا بلديه بوده و به «بنگاه خيريه اشرف پهلوي» هم موسوم بوده است.
محل فعلي اين زايشگاه، زماني قبرستان بوده و زباله هاي شهر نيز در آن تخليه مي شده است. جعفر شهري درباره اين محل مي گويد: «قبرستان سر قبر آقا، محل شهرداري و بيمارستان و زايشگاه فعلي كه خاكروبه هاي تمام شهر در آنجا جمع شده، توسط دولابي ها [اهالي دولاب در شرق طهران] سرند و غربال شده براي كشت و زرع حمل مي گرديد و باقيمانده هاي آن در همانجا مانده به صورت تل عظيمي با بوي زننده عفني وسط قبرستان خودنمايي مي نمود. محل دفن اطفال و مرده هاي كنار و گوشه بي صاحب و اموات بي ارزشي كه حتي مردم زحمت حمل ايشان را تا گورستان چهارده معصوم (ع) [حوالي ميدان شوش فعلي] به خود نمي دادند. قبرستاني كه در قحطي ها و وبايي ها و بادسام هاي از زمان ناصرالدين شاه به بعد به وجود آمده بود و اطراف آن مخروبه هاي خانه هاي بي صاحبي كه در اثر همان بلايا خود سكنه شان از ميان رفته، اجساد و اجسام افرادشان در درونشان بي كفن و دفن مانده، جنازه هاي در كوچه خيابان هاي شهر مانده نيز كه بدون غسل و كفن به اطاق هايشان كنار هم نهاده، رها شده، باد و باران، طاق و ديوارهايشان بر بالايشان فرود آورده، تيروچوب و دروپيكرشان آتش زمستان بي خانمان هاي اطراف گرديده. . . »۱
خيابان اسماعيل بزاز تسطيح شد و به نام مولوي معروف گشت و اين محل بعد از چند مرحله دست به دست شدن به نام «بنگاه خيريه حمايت از مادران و نوزادان» موسوم شد و سرانجام در روز ۱۳ آبان ۱۳۳۹ به دليل متولد شدن فرزند اول پهلوي دوم در اين محل به نام همسر سوم او معروف به «زايشگاه فرح» شد. يكي از اتفاقات مهمي كه به مناسبت اين تولد در اين محل اتفاق افتاد، چراغاني و آذين بندي و نصب طاق نصرت هاي بسياري در طول خيابان به وسيله ميدان دارها و كسبه ميدان امين السلطان و به خصوص مرحوم طيب حاج رضايي بود.
نظام پهلوي دوم، با سوءاستفاده از احساسات مردم و تحريك آنها، موفق شد حكومت ملي دكتر مصدق را سرنگون سازد و در اين راه متاسفانه بسياري از ميدان داران قديمي طهران نيز شركت داشتند. طيب و طاهر حاج رضايي، علي رضايي معروف به قدم، ناصرحسن خاني معروف به ناصر جگركي، اصغر استاد علي نقي معروف به اصغر سسكي، اصغر بنايي معروف به اصغر شاطر، حاج علي نوري، حبيب مختارمنش، احمد ذوقي، حاجي مظلوم نهاوندي معروف به حاجي سردار، حسين اسماعيل پور معروف به حسين رمضون يخي، نقي رمضون يخي، برادران طاهري (ماشاالله، هوشنگ، اكبر و امير)، محمود مسگر (باجناق حسين رمضون يخي)، عباس لاله، اكبر لاله، ميرزاعلي شفيعي، اكبر زاغي (مصطفي كليايي) و شعبان جعفري و دارودسته اش آن كردند كه امروز ما آن را به نام كودتاي ۲۸ مرداد مي شناسيم هر چند نبايد ناگفته گذاشت كه افراد ذكر شده، هر كدام بنا به دلايلي دچار اين خبط بزرگ شدند و عوامل موثر ديگري همچون دربار، مزدوران سيا و دربار پهلوي دوم نيز در اين عمل نقش بسزايي داشتند.
پس از پيروزي كودتا، تا سال هاي سال - قبل از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ - بسياري از افراد شركت كننده فرودست در كودتا، همچون ميدان دارها و شعبان جعفري هر چه مي خواستند، مي كردند و كسي را جرات و جسارت بر آنها نبود. نفس ها در سينه ها حبس بود و فرمانداري نظامي تيمور بختيار از جنايتي رو گردان نبود. در يك اقدام نمايشي فرح براي وضع حمل به جنوب شهر آمد و اين سرآغازي شد بر اختلاف مرحوم طيب حاج رضايي و تيمسار نصيري و سرانجام با تيرباران شدن طيب حاج رضايي اين ماجرا به شكلي پايان يافت. مرحوم شهيد حاج مهدي عراقي در اين باره مي گويد: «سال ۱۳۳۹ كه فرح مي آيد مي خواهد اين پسر را به حساب بزايد، مي آيد به حضور شما عرض كنم جنوب شهر كه بگويد خلاصه اش طرفدار مردم جنوب شهر هستيم. يك بيمارستاني است آن جا به نام بيمارستان حمايت مادران. خوب، اين به حساب براي بچه هاي پايين شهر يك افتخاري بود كه مثلا شاه و يا خانواده سلطنت به اين ها داده بودند كه آمده بود وليعهد به حساب در جنوب شهر متولد شده. آن قسمت هاي پايين هم طاق نصرت بسته بودند. چراغاني كرده بودند، جشن گرفته بودند و از اين جريانات زياد بود.
نصيري يك مقدار پليس بيشتري آنجا گذاشته بود. مامور زيادتري گذاشته بود. طيب به نصيري مي گويد كه اين مامورين خودت را از اين جا جمع كن. ماموريني كه تو اينجا داري توهين به بچه هاي جنوب شهر است. براي خاطر اينكه هر كدام اينها خودشان يك پليس هستند براي شاه، چرا تو اينها را مي گذاري اينجا؟ نصيري قبول نمي كند تا روز دوم و سومي بوده كه از تولد اين پسره گذشته بود. خود شاه مي آيد آنجا. شاه كه مي آيد، طيب همان جا جلوي نصيري اين حرف را به شاه مي زند. مي گويد كه اين پليسي كه اينجا است، خلاصه اش توهين به بچه هاي جنوب شهره. من به تيمسار گفته ام، تيمسار توجه نكرده. شما اگر بفرماييد كه پليس را جمع كند و برود. همانجا شاه به نصيري مي گويد و نصيري هم پليس را جمع مي كند و از اينجا شروع مي شود اختلاف بين نصيري و طيب. »۲
روايت ديگري نيز از اين ماجرا، كم وبيش به گونه ارائه شده در دست است و گويا نصيري پس از آن كه به طيب پيغام مي دهد تا از وسط خيابان كنار رفته و به پياده رو برود و با بي اعتنايي او مواجه مي شود واكنش نشان مي دهد و خود شخصا در برابر طيب قرار مي گيرد. عباس منظرپور در اين باره مي گويد: «روزي كه شاه براي اولين بار مي خواست به بيمارستان و عيادت همسر خود برود، طبق دستور مقامات نظامي و شهرباني هيچ غيرنظامي اجازه نداشت در «سواره روي» خيابان ها و به خصوص اطراف طاق نصرت ديده شود. طيب كه به خصوص پس از ۲۸ مرداد شاه را مديون خود و خود را تاج بخش مي دانست مي خواست با ديدن و احيانا مذاكره با او، به قدرت نمايي بيشتري بپردازد، همان پهلوي طاق نصرت ايستاده بود و هيچ يك از افسران هم جرات نمي كردند او را از آنجا دور كنند. وقتي نصيري به نزديك آنجا مي رسد، با صداي بلند (به طوري كه طيب بشنود) مي پرسد: اين مرتيكه اينجا چه كار مي كند؟ به او توضيح مي دهند كه او طيب است. مي گويد او را از آنجا دور كنند و افسري كه اين موضوع را به طيب مي گويد، با بي اعتنايي او مواجه مي شود. خود نصيري به طيب نزديك مي شود و با كلماتي موهن دستور مي دهد از آنجا دور شود كه طيب چنان سيلي به گوشش مي نوازد كه با سر به درون جوي آب مي افتد. . . در اين ضمن شاه مي رسد و مامورين نصيري را بلند مي كنند و صداي قضيه را هم درنمي آورد و شاه هم با طيب دست مي دهد و صحبت مي كند و سپس به بيمارستان مي رود. از همان موقع نصيري كينه طيب را در دل داشته و اولين توطئه او وادار كردن ناصر جگركي به كشتن طيب بوده كه البته به نتيجه نمي رسد. »۳
گويا مرحوم طيب حاج رضايي پس از تولد فرزند شاه امتياز اختصاصي ورود موز و سيب لبنان را از شاه مي گيرد۴ و اين مبناي اختلاف او با ديگر ميدان داران و سبب مضروب شدن وي توسط ناصر جگركي (ناصر حسن خاني) مي شود و مدتي در بيمارستان تحت معالجه بوده و پس از بهبودي نسبي خيابان مولوي را قرق مي كند و به عرض اندام مي پردازد. اين وقايع تا ۱۵ خرداد بين نصيري و مرحوم طيب جريان داشت. آن گونه كه مرحوم عراقي مي گويد، پس از وقايع مدرسه فيضيه، اين احتمال داده شد كه در تظاهراتي كه از سوي مردم در تهران قرار بود برگزار شود، طيب و دارودسته اش به مقابله برآيند و بنا به سابقه طرفداري از شاه در سال ،۱۳۳۲ مانع مردم شوند.
مرحوم حاج مهدي عراقي به ديدار مرحوم طيب مي رود و از او مي خواهد، تا واكنشي نشان ندهد و او همان جا قول مي دهد و مبلغ صد تومان به فرزندش اصغر مي دهد تا عكس امام(ره) را خريده و در تكيه طيب نصب نمايد. در دنباله ماجرا ميدان دارهاي ميدان امين السلطان با بستن مغازه هاي خود به صفوف تظاهركنندگان مي پيوندند و در دنباله ماجرا طيب در روز ۱۶/۳/۴۲ دستگير مي شود و به رغم تهديد و تطميع موفق نمي شوند تا او را وادار نمايند تا به دروغ بگويد كه پول دريافت داشته، تا در روز ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به خيابان ها بيايد.
سرانجام كينه نصيري در روز يازدهم آبان ۱۳۴۲ به بار نشست و طيب حاج رضايي به همراه حاج اسماعيل رضايي تيرباران شدند. نعمت الله نصيري، پانزده سال بعد در نخستين روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي به همراه ناجي، خسروداد و رحيمي به جرم ربع قرن خيانت و جنايت تيرباران شد.
پي نوشت:
۱ـ طهران قديم، ج ،۳ ص ۲۵۰-۲۴۵.
۲ـ ناگفته ها، خاطرات شهيد حاج مهدي عراقي، به نقل از: طيب در گذر لوطي ها، سينا ميرزايي، ص ۳-۱۹۲.
۳ـ شيربرنج نامه، (در كوچه و خيابان، جلد دوم) عباس منظرپور، ص ۳-،۲۰۲ سازمان چاپ و انتشارات، ۱۳۸۱.
۴ـ خاطرات شعبان جعفري، ص ،۲۹۱ ناگفته هاي شهيد حاج مهدي عراقي، همان، ص ۱۹۳ و شيربرنج نامه، ص

[ جمعه 26 اسفند1384 ] [ 21:34 ] [ reza hoseini ]

[ ]

       

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه